شب ِ چله، شب ِزاد روز ِ بانو خورشید، نور افشان باد!

 

دکتر احمد پناهنده

زمستان سنبل مرگ و میرایی ِ طبیعت است و با تیغ ِ سرما و بلعیدن نور، تاریکی و ظلمت را بر جان ِ طبیعت، فزون می کند. جدال نور با ظلمت در این فصل ِ مرگبار به آنجا راه می برد که جبهه ی نور هر چه ضعیف تر و کوتاه تر می شود و شب در بلندای زمان و وسعت خود، نیشتر جهالت و تیرگی را بر جان ِ بی رمق ِ نور فرود می آورد.
روز، بیمار، اما باردار، نطفه ی بهار را در بطن و جان خود می پروراند و فرسودگی شب را، به نگاهی در انتظار، نظاره گر است که عربده ی دیو سرشت ِ خود را، کف بر دهان، در فضای ِ ظلمت، نعره می کشد.
یلدا تقابل و نقطه عطف ِ جشن ِ مرگ ِ شب و تولد ِ نور است.
پایان ِ پایداری ظلمانیت ِ شب و آغازگر ِ اقتدار ِ روز است.
جشن ِ تاج گزاری ِ خورشید و پادشاهی نور است
از این جهت است که ما ایرانیان، چنین شبی را به انتظار می نشینیم تا مرگ ِ شب و تولد ِ فزونی نور را جشن بگیریم.
در شب یلدا نیاکانمان با بر افروختن ِ آتش، قلب تیرگی ِ ظلمت را می دریدند و به تماشای ِ بر افتادن جنازه شب، با نوشیدن شراب ِ ارغوانی و شکستن آجیل و خوردن انار و هندوانه و... لحظات ِ شورانگیز مرگ ِ اهریمن ِ تیرگی و چیرگی نور را شادکامی ِ مستانه می بخشیدند.
شادمانی و شادخواری و شاد خوانی و شادگویی و شاد رقصی در این شب زایش میترا و مهر یا زایش خورشید، تو دانی چه شور و شیدایی برانگیزد و چه رسوایی را در سرسرای هر خانه و کاشانه ای و در رخسار هر جنبنده ای آواز می دهد؟
و چه شیرین منظری است که در کنار خم و شراره های آتش بنشینیم و با شراب ارغوانی، گونه های ِ انارگون ِ مستان ِ شب را جلوه ای از یکرنگی و نشاط ِعاشقانه ببینیم.
آه! چه می گویم و چه حالی مرا به آن سرای ِ دل و جان در پرواز است؟
من گم شده در این غربت ِ غریب غرب آرزوی ِ یلدای ِ رهایی وطنم را به درازای ربع قرن به انتظار نشسته ام و با اهریمن ِ شب طولانی ِ فرود آمده بر جان ِ جامعه ام با چنگ و نی و می و قلم و قدم در ستیزم تا مرگ شب ِ وطن را به نظاره ی رها شدن ِ نور سحر کنم.
و چه عاشقانه به زلالی ِ عشق ِ کبوتری که گردن فراز، معشوق ِ جگرسوزش را چرخشی مستانه می زند. و در ظلام شب ِ تاریک و از خود بیگانگی، نور را در شریان جانش جاری و عشق را در سرسرای هر منزلی ساری می کند.
جان می بخشد و جانان به جای جای ِ جامعه، جار می زند تا عشق سپید ِ پیروزی ِ نور را به تماشا بنشیند.
ما جبهه فرو رفتگانیم و با رمق ِ حرکت بیمار اما تبدار و باردار بر فرسودگی شب می تازیم تا بر افتادن جنازه اش را در بیکران سرای ِ ایران، سرزمین جاوید ِ جانان به تماشای ِ شورانگیز ِ مستان، گریان اشکی شوق انگیز اما گل چهره ای خندان بنشینیم.
یلدا زایش است و تولد نور. و چه چشم نواز است که این زایش از پس اهریمن شب رخ نماید و روشنایی و امید و رعنایی را در هر بام خانه ای آواز دهد و شادابی و شادکامی را در رخسار و کام هر جنبنده ای، شور و شیدایی و شیرینی ِ شکربار بنشاند.

چرا به شب ِ اول ِ زمستان، شب چله می گویند؟

شب اول زمستان را به این دلیل " شب چله " می گویند، که آغازین شب ِ چله ی بزرگ و سرد است. زیرا در پندار نیاکانمان، چهل روز و چهل شب ِ آغاز ِ زمستان را چله ی بزرگ می نامیدند که تا روز ِ کشف آتش توسط هوشنگ شاه، از پادشاهان ِ پیشدادی در دهم بهمن ماه ( سده ) ادامه داشت. به عبارت ِ دیگر فاصله ی اول دی تا دهم بهمن ماه چهل روز و چهل شب است و این چهل روز و شب ِ اول زمستان را نیاکانمان چله بزرگ می گفتند. پس از آن چله کوچک شروع میشود که بیست روز از بهمن ماه و بیست روز از اسفند ماه را شامل می شد که نسبت به چله ی بزرگ کمتر سرد است.
بد نیست بدانیم که در فرهنگ مردم عامیانه بیست روز آخر ماه بهمن به چله کوچک معروف است. یعنی بیست روز و بیست شب که روی هم چهل می شود.
از نظر نجومی در کوتاهترین روز سال، خورشید در دورترین نقطه جنوبی از استوا قرار می گیرد و شب در بلندای وسعت ِ تیرگی، میدان دار جهالت است. به باور نیاکان ما در شب چله که بلند ترین و تاریک ترین شب ِ سال است، نبرد سنگینی میان نور و تاریکی در می گیرد که سر انجام به شکست تاریکی و زایش دوباره نور منتهی می گردد. بطوریکه امروز در ادبیات شعری ما این ضرب المثل برای نبرد ِ ظفرنمون ِ نور رایج است " پایان شب سیه سپید است ".
زیرا در فردای ِ این نبرد ِ زندگی بخش ِ طبیعت ِ جان، روز با دمیدن خورشید ِ روشنایی آفرین، بزرگ و بزرگتر می شود و تابش نور ایزدی افزون تر می گردد تا در تولد ِ بهار به تعادل دلخواه برسد و طبیعت را نشو نمایی از بر انگیختگی ِ زندگی، در مداری نوین فرا گیرد. به همین منظور است که نیاکان ِ مان شب آخر پائیز را شب ِ زایش ِ مهر و یا زایش خورشید می نامیدند و به یمن آن جشن باشکوهی بر پا می کردند. و رسم بر این بود که پیران و پاکان نیاکان ِ ما به تپه ای می رفتند و با لباس نو، طی مراسمی از آسمان می خواستند که آن " رهبر بزرگ " را برای رهایی آدمیان گسیل دارد. زیرا باور داشتند که نشانه شب یلدا، ستاره ای است که بالای کوهی بنام کوه پیروزی پدیدار خواهد شد و همراه موبد بزرگ دعایی می خواندند که هنوز قسمتی از آن در کتاب " بهمن یشت " برجای مانده است.

آن شب که سرورم زاید
نشانه ای از ملک آید
ستاره از آسمان ببارد
هم آنگونه که رهبرم در آید
ستاره اش نشان نماید

چرا به شب ِ چله، شب ِ یلدا می گویند؟

از نظر لغوی، یلدا واژه ای است سریانی که به معنای تولد و یا زاده شدن است که ابوریحان بیرونی آن را " شب زادان " ترجمه کرد ه است.
جالب است بدانیم که رومیان پس از گرویدن به دین مسیحیت تا سیصد سال، روز مشخصی را برای تولد عیسی مسیح نمی شناختند تا اینکه کلیسا، جشن تولد مهر را به عنوان زاد روز عیسی پذیرفت. دلیل اینکه امروز بابا نوئل با لباس و کلاه موبدان ظاهر می شود و همچنین برپا داشتن درخت سرو و ستاره بالای آن در ایام کریسمس همگی یادگار و یادمان و یاد آور جشن مهر و مهربانیها و مهرورزی هاست.
به عبارت دیگر روز 25 دسامبر روز واقعی زاده شدن عیسی مسیح نیست، بلکه روز تولد میترا یا مهر است. تا امروز هم محققین جهان مسیحیت و غیره نتوانستند تاریخ دقیق تولد مسیح را پیدا کنند. دلیل اینکه روز تولد میترا را برای زادروز عیسی مسیح انتخاب کردند، دلیلی است تاریخی که آئین میترائیسم قبل از ظهور مسیح و حتی تا سال 354 میلادی آئین غالب امپراتوری رم بود.
زیرا یک قرن پیش از تولد مسیح آیین تازه ای قدرتمندانه وارد امپراتوری پهناور رم شد و به اصطلاح فرانتس کومون میترا شناس بلژیکی ِ معروف قرن نوزدهم، چون فتیله باروتی سرتاسر امپراتوری را از رود دانوب گرفته تا اقیانوس اطلس و از بریتانیا گرفته تا صحرای آفریقا درنوردید. این آیین تازه ی ایرانی، مهر ( میترا ) بود. به نوشته همین محقق گسترش این کیش ایرانی با سرعتی چنان شگفت آور انجام گرفت که حتی امروز هم درک علل آن به صورت کامل دشوار است.
میترا ایزد بزرگ آریایی، روشنایی، دادگستری، پای بندی به پیمان، دوستی و پیروزی بود. در دوران حکومت پانصدساله پارت ها ( اشکانیان ) آیین میترا، کیش ِ برتر ِ این امپراتوری بود. پادشاهان متعددی از خاندان اشکانی به همین مناسبت مهرداد نام گرفتند. و در بیرون از امپراتوری ِ پارت نیز شاهان مختلفی میتریدات ( نام یونانی شده مهرداد ) نامیده شدند که سرشناس ترین آنها میتریدات کبیر حریف قدرتمند امپراتوری رم در قرن پیش از میلاد است.
به نوشته پلوتارک آیین میترا به وسیله لژیون های رومی که با پارت ها می جنگیدند. در سال 71 پیش از میلاد مسیح به امپراتوری رم آورده شد و تدریجاً از منطقه دانوب به سراسر امپراتوری، شامل ایتالیا و فرانسه و انگلستان و اسپانیا و بالکان و افریقای شمالی و خاور نزدیک امروزی گسترش یافت.امر استثنایی این بود که چندین تن از امپراتوران رم شخصاً بدین آیین گرویدند و بطوری که از طرف سه تن از آنها ( دیو کلسین، گالرین و لیسینین ) معبد با شکوهی در نزدیکی شهر وین کنونی ( اتریش ) به افتخار او با عنوان " خدای نگاهبان امپراتوری " بر پا شد. در خود شهر رم نیز، در تپه مقدس کاپیتول، پرستشگاهی برای میترا با عنوان خورشید جاودانی ساخته شد و این امری بود که تا آن وقت در امپراتوری رم سابقه نداشت.
نیروی بنیادی میترائیسم زیربنای بزرگ اخلاقی آن بود. زیرا از نظر پیروان این آیین، زندگی مبارزه دائم در راه پاکی و سازندگی بود، از طریق فضیلت های والای برادری، وفاداری، راستی، جوانمردی، مردانگی و میهن پرستی و همه اینها ویژگی هایی بود که جاذبه ای پر قدرت بر رومیان داشت.
استیلای کیش میترا در امپراتوری رم چهار قرن تمام ادامه یافت تا اینکه کنستانتین امپراتور رم آیین مسیحت را به عنوان کیش رسمی امپراتوری اعلام کرد و از آن پس مخالفت با آیین میترایی شروع شد.
اما این کیش جدید نتوانست حتی با حمایت امپراتوری بر نفوذ چهارصد ساله میترائیسم خاتمه دهد و در نهایت کوشید به جای جنگیدن با این کیش با آن به تعامل و همزیستی روی آورد. به همین منظور به جای تدوین سالروزها و سنتهای جدید کوشید همان سالروزها و سنت های شناخته شده و آشنای میترایی را به مسیحیت منتقل کند که معروفترین آنها تعیین روز تولد عیسی مسیح در 25 دسامبر است. و این همان روزی است که از صدها سال پیش از آن به عنوان روز تولد مهر ( خورشید ) در امپراتوری رم جشن گرفته می شد.
همین سازشکاری در مورد روز مقدس مسیحیت ( یکشنبه ) صورت گرفت که قبلاً روز مقدس میترا ( مهر ) بود و به همین مناسبت روز خورشید نامیده می شد که هنوز هم عنوان روز خورشید را در زبان آلمانی و انگلیسی تحت نام " زون تاگ " و " سان دی " حفظ کرده است.
آثار بنیادی دیگری از کیش میترا در مسیحیت باقی مانده است که همه آنها نیز توسط خود پژوهشگران جهان مسیحی ارزیابی شده اند از مهمترین آنها می توان از نظریه تولد عیسی از مادری باکره یاد کرد که یادآور تولد میترا از آناهیتا باکره است. و از تولد عیسی در یک طویله که یادآور تولد میترا در یک غار است. و از رفتن مغان سه گانه به محل تولد عیسی به راهنمایی یک ستاره که یاد آور رفتن چوپان به غار زایش میترا به راهنمایی ستاره ای است. و از مراسم تعمید مسیح که عیناً یاد آور مراسم تعمید میترایی است. و تقسیم نان و شراب در مراسم " عشای ربانی " مسیحیت که یاد آور همین مراسم در شاگرد پذیری میترایی است و رسم آواز خوانی کلیسائی که یاد آور موسیقی ها و آواز های میترایی است و نماد علامت صلیب که به توارد در میترائیسم وجود دارد.
همچنین کلاه بلند پاپ ها که میتر نامیده می شود و کلاه " فریگی " که " ماریان " سمبل جمهوری فرانسه هر دو یاد آور کلاه سنتی میترا هستند.
ورمازرن برجسته ترین پژوهشگر معاصر میترائیسم، فهرستی از بقایای 125 مهرابه را در خاک فرانسه کنونی و 68 مهرابه را در انگلستان به دست داده است که بسیاری از کلیساهای کنونی بر فراز آنها ساخته شده اند و نتردام معروف پاریس یکی از آنها است. ( 1 )

*****

در شب یلدا نیاکانمان در کنار آتش گرد آمده و به ترانه خوانی و پایکوبی می پرداختند. امروز هم ایرانیان در گوشه و کنار ِ پهن دشت ِ بی کران سرای ِ ایران زمین، آئین شب یلدا را به خوردن آجیل ِ مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه های خشک و تر ِ دیگر در پرتو روشنایی شمع و یا نور چراغ، با شکوه هرچه تمامتر در سرسرای ِ خانه و کاشانه شان مشغول می شوند، جشن می گیرند و به رقص و آواز و پایکوبی می پردازند.
در غربت غریب غرب و شرق هم، ایرانیان باورمند و عاشق به آداب و رسوم زندگی بخش ِ نیاکانمان که سراسر شاد خواری و شاد خوانی و شاد رقصی و شاد گویی بوده است، با جمع شدن در هیئت یک کنسرت و یا محفل ِ رقص و آواز، این شب نبرد نور با اهریمن شب را تا صبح به پایکوبی مشغول می شوند و با نوشیدن خون رگ ِ تاک، گونه ها را به رنگ ِ ارغوانی عاشقانه نقش می زنند. با هم این دوبیتی را که از دل بر آمده است، بخوانیم:

امشب ز شراب ِ شهر ِ یاران، مستم
با یار نشستم و به او، دل بستم
ای! می! تو گواه باش که من از دل و جان
از شوق ِ وصال ِ رخ ِ یار سر مستم

در پایان ِ این نوشته جشن گون، شما را به یکی از روستاهای شهر " ملایر " به نام " دره میانه " می برم و مراسمی را در این شب به تماشا می نشینیم و شادی و شادخواری خودمان را با روستاهیان دیار یاران و جانان تقسیم می کنیم.
در این روستا دو سه روز پیش از شب چله به خانه تکانی و شستشوی ظرف و وسائل خانه می پردازند تا شب چله که آن را چله ی پائیز یا شب چله زری می نامند، فرا رسد. در این روز مردمان رخت های نو یا شسته خود را می پوشند.
نزدیک های غروب ِ آفتاب، کدبانوی هر خانه جامی از آب چشمه پر کرده و در تاقچه ی اتاق می نهد. پس از صرف شام همه ی اهل خانه به دور کرسی که روی آن یک سینی با دو بشقاب پر از نقل های رنگارنگ گذاشته شده است، گرد می آیند. سپس هر یک از اهل خانه به این باور که تا سال دیگر هم چون شمع روشن بمانند، شمعی روشن کرده، درون سینی جای می دهند.
بخش بسیار زیبای مراسم، گزینش دختری است از میان دختران شوی نکرده ی روستا که پس از گزینش، زنان با کل زدن و هلهله به همراه نوازندگان محلی، این ترانه را می خوانند:

چله زری، چله زری امسال و سال دگری
اروس کیه، اروس کیه چله زری می باشد
چو ماه تابان رخش چهره پری می باشد
چشمش چو چشم آهو چه میگه تاق ابرو
دختر به نام زری ابروی او یک وری
چله زری، چله زری عزیزم ماه تابان
مبارک، مبارک شب چله مبارک

سپس چله زری را همچون اروس، رخت سپید پوشانیده بر تختی که روی پشت بام نهاده شده، می نشانند و هر خانواده به سهم خود شمعی در کنار تختی که اروس روی آن نشسته است، روشن می کنند. مردان و زنان با گرمای شمع دستان خود را گرم کرده به صورت می کشند و می خوانند:

زردی من از تو سرخی تو از من ( این نغمه در جشن چهارشنبه سوری هنگام پریدن از روی بوته های آتش که جلوه ای از شرارهای شفق گون آتش را در رخسار ِ پرنده نقاشی می کند، شور و شیدایی دیگری را آواز می دهد. )
جشن با نقل پاشون بر سر چله زری ادامه می یابد، چله زری نقل هایی که روی سر و دوربرش ریحته شده است، جمع می کند و یک دانه نقل به زن و یک دانه به مرد می دهد. زن نقلش را به مردش می دهد و مرد نیز نقل را به زنش. سپس دو زن، چله زری را از روی تخت بلند می کنند، پدر چله زری در سمت جلو و برادرش در پشت سر و مادرش در سمت چپ، چله زری را رو به سوی خانه اش می برند و نوازندگان می نوازند و مردم پایکوبان می روند تا به خانه چله زری برسند. در خانه، پدر اناری به دست چله زری می دهد. چله زری انار را دون می کند، نخست خود چند دانه می خورد. باور چنین دارند که دختر شوی نکرده اگر یک دانه از این انار به نیت شوهر کردن بخورد، حتماً در سال آینده به خانه ی بخت خواهد رفت...
این مراسم در واقع یک جشن نور است که با رقص و پایکوبی و خواندن ترانه:

چله زری نشونه اروس کهکشونه میون گلرخونه
تاوسون او دخوره زمستون او وتوره زمستون او وروده
تا ایسیه او خو کرده چله زری دکاره پشت سرش بهاره

ادامه پیدا می کند ( 2).

همانطوریکه تاریخ باستان ایرانیان گواهی می دهد، سراسر زندگی مردم پهن دشت ایرانزمین بر بستر شاد خوانی و شاد خواری و شاد گویی و شاد رقصی، سفره شادمانی پهن کرده بود و غم را در سرسرای کاشانه نیاکانمان مکانی نبوده است و حتی در مرگ عزیزان خود لباس سفید می پوشیدند و باور داشتند که شادمانی فروخفته در عزیز از دست رفته را باید در زندگان شکوفا کرد. به همین مناسبت سراسر ایام سال را با جشن و سرور بدرقه می کردند.
اما افسوس و صد افسوس با حمله تازیان به ایران، اعراب بیابان گرد ِ مهاجم، این فرهنگ غنی شاد را به ماتم و ناله و لابه و عزا تبدیل کردند. بطوریکه سکان دار این فرهنگ عزا از طایفه تازی شده، امام محمد غزالی در کیمیای سعادت سفارش می کند که:

" ایرانیان جشن نوروز و سده را نگیرند! چراغانی نکنند! لباس نو نپوشند! بر عکس عزاداری کنند تا مجوس از بین برود!"

اما بر خلاف خواست او مردم فرهنگ دوست ایرانی، آن جشن ها را به کوری چشمان ِ ذلت پرست و عزا خو، زنده نگاه داشتند. بویژه از جشن های ملی، سه جشن نوروز، مهرگان و سده، امروز هم با شکوه هر چه تمامتر در پهن دشت بی کران سرای ایران زمین برگزار می شود و در کنارشان جشن های سوری و یلدا با جلوه های خیره کننده چشمان در هر سرا و مکانی از ایرانیان، با شادی و شادمانی و شادخواری برگزار می شود.


( 1 ) بر گرفته از نوشته دانشمندانه استاد دکتر شجاع الدین شفا در کیهان ( چاپ لندن ) شماره 1087

( 2 ) بر گرفته از مقاله ادیبانه و پر درس و دانش َ دوست دانشمندم استاد دکتر تورج پارسی که ایشان هم از کتاب انجوی شیرازی در باره جشن و آداب زمستان، جلد دوم، رویه ۱۵۳ از انتشارات امیرکبیر سال ۱۳۵۴ بهره جسته اند.
*** همچنین برای غنا بخشیدن به این نوشته از کتاب پر بار دکتر فرهنگ مهر تحت عنوان " فلسفه زرتشت " یا " دیدی نو از دین کهن " بهره جسته ام.

أنگار کــکڑا سُند شت- بزان وسایلان بل، زمین شُت

مشرقی بلوچستانءِ سرین راجپھاز گلانءِ إتحاد 'بلوچ کانفرنس برای تحفظء بلوچستان'ءِ سرین سروکان مان کوئٹہ یک 'رالی' یے کشـّتگ۔ إیشان چہ سرکارا لؤٹ کتگ کہ أفغان مھاجرانءِ دستا بلوچ زمینان پہ زور برگءِ دیما سرکار بہ داریت۔ أگر سرکار چؤ مہ کنت، گڈا بلوچ تفنگ چست کن أنت و وتی زمینان پہ زور چہ أفغانان پچگر أنت۔

رالیءَ بلوچ لیڈر حبیب جالب، میر مھیم خان، حیات جمالدینی، میر غلام نبی مری، میر ظفر شاھوانی، مراد رودینی و جاوید بلوچءِ ھوریا دگہ بازین کسان بھر زرتگ۔ إیشان وتی ترانان گشتگ کہ سرکار أفغان مھاجرانءِ پلانگریءَ زیرگا إنت و آوانءِ دستا بلوچ زمینان پہ زور برگءِ پندلا صوبہءِ سرکار و إسلام آباد شریدار أنت ۔

آوان گشتگ کہ أفغان مھاجر چہ وتی ملکا تتکگ و إدا پہ پناہ زیرگا آتکہ بیتگ أنت، بلے مروچی بلوچ سرڈگار إش وتیگی کتگ۔ إیشان گیئش کتگ کہ أگر پاکستانءِ صدر آصف علی زرداریءَ بلوچانءِ درد پر بہ بیتین أت، گڈا آئی سِند و پنجابءِ جیڑہءِ مزنترین سبب 'کالا باغ' ڈیمءِ منصوبہءِ پروشگا ھوری گوادر پورٹءِ منصوبہ ھم خلاص کتگ أت ۔ 
 

رالیءِ کماش افسوزیگ أنت کہ بلوچستانءِ چارین کنڈان فوجی بنجاہ أڈ کنگ بیتگ أنت و پہ بلوچانءِ کـُشگ و گار کنگا إے بنجاہ کارمرز بیگا أنت۔ آوان سرکار ڈاہ داتگ کہ آ بہ زانت بلوچ پہ وتی حقانءِ پھازگا سرانءِ ندر کنگا ساڑی أنت و ھچبر نہ ھِلّ أنت کہ بلوچ سرڈگار آوار جنگ بہ بیت۔

روچتاک توار و روچتاک إنتخابءِ داتگین إے حالا دیمترا آتکگ کہ أفغان مھاجرانءِ پاکستانی شناختی کارڈ و دگہ نقلی سَنـَد باطل کنگ بہ بنت۔ ھوریا چہ إیشانءِ دستا مان گوادر، نوشکی، دشت، کردگاپ و دگہ ھندان زور کپتگین بلوچ زمین پچگرگ بہ بنت ۔

داتگین أولی عکسا أفغان مھاجر کوئٹہءَ مغربی ملکانءِ بیرقان سوچگا أنت و دومی عکس أفغانان چہ بلوچستان در کنگءِ بلوچانءِ رالییے إنت۔

شھزاد، شاھو و شھناز

flowers with dew by jk10976 

  شھزاد، شاھو و شھناز۔ آزمانک: ولید گربنی

إے آزمانک ماھتاک 'بلوچی لبزانک'ءَ 1990ءِ دھرا " چو پرچا" سرحالا شنگ بیتگ۔ پہ إیشیءِ واناکتر کنگا نبیسگءِ راھبند و لھتے گال، و گالبند مٹیتگ یا گیئش کتگ أنت۔

شاھو پنچ وھدءِ نمازی، إسلامی راھبندانءِ پابند و پکـّائین دیندارے أت۔ ھموک شش ماھا پد آ یک رندے تبلیغی جماعتءِ ھمراھیا چلّے جنگا ضرور شت أت۔ آئیءِ روزگار کشارکاری أت۔ برے برے میتگءِ دوکانداران پہ وتی بار و أزبابانءِ چست إیر کنگا ھم توار جت و پرے کارا چل یا پنجاہ کلدارئی دستا کپت۔
أول سرا ھمے پیما لوگءِ خرچ ئی درآیگا أت، بلے ھما إنت کہ آئیءِ ھفت و نوہ سالگین بچکان وانگ بندات کتگ أت؛ مدرسہءِ فیس و کتابانءِ بھاءِ خرچان آئی وامانءِ چیرا بار داتگ أت۔ دو جنین چک ئی ھم ھست أت کہ یازدہ و چاردہ سالگ إتنت۔ چکـّانءِ مات شھناز عمرا سی و پنچ سالے أت، ألبت گندگا گـُشئے بیست سالءِ نوکسیرین بانورے أت و مدام چؤ بانورےءَ سمبھتگ أت۔ ألّما پہ آئیءِ پچ و سِنگاران بازین زرّے پکار أت۔ جنکانءِ پچ پوشاک ھم أرزان نہ إتنت۔
شاھو مدام وتی جن و چک سرسوج کت أنت کہ أمیر و أزگارانءِ تـَرپَران مہ کن أنت و وتی غریبیا بہ چار أنت، بلے جن چکـّان ھما کت آوانءِ دل۔ شاھوءَ زور پر دیگا تنت کہ وامان سرے دہ سر بہ کنت، بلے آوانءِ ڈکـّان بہ ھرّیت۔ ھمے چست إیرانءِ سببا شاھوءِ دستا باز رندا شھناز سیئرے سیئرے لٹ ھم وارتگ أت، ألبت بلوچ گشت 'رئوت ھیئل، نہ روئوت عادت' ھما شھنازءِ عادت و ھما آئیءِ تماہ و آرزو!
مرچی پدا شاھو و شھناز دیم پہ دیم إتنت۔ شاھو پریات کنگا أت "پہ غوث و پیغمبرا بہ چار منا چؤ بزگ مہ کن إت، من إنچو وام و بدل چہ کو بہ کنان؟"
شھنازءَ إے پریات مان نیاؤرت و پسو دات "أچہ جنین و چک خرچ لوٹ أنت۔ گون لوگءِ نندگا و تبلیغیانءِ ھمراهداریا ھچ کسءِ لاپ سیئر نہ بیتگ۔ آ دگہ مردمان بہ چار! پہ دبئی، مسقط و بحرینءِ روگا چنچو دلسیاھی کش أنت! اودا رو أنت و وتا، و جن چکان آسودگ کن أنت!"
گون دبئی، مسقط۔۔۔ءِ نام‏ءِ إشکنگا گـُشیگا شاھو بُن گپت۔ پہ زھر گنکی گشت ئی "من آوانءِ پیما کـُت نہ کنان۔ بہ روان دو دو و سئے سئے سال ڈنی ملکان بزگ بہ بان، و جن چک إدا خداءِ ناما یلہ بہ بنت! من چؤ کت نہ کنان، ترا سیاہ جواب إنت"۔
شاھوءِ ھژم شھناز دیت کمے نرم ترّ إت و گون نرمین گالوارےءَ گشت ئی "بے عقل! جن و چُکـّان ھچ ّ نہ بیت۔ بازین کسانءِ جن چک ھمے پیما زند گوازینگا أنت۔ أصلا زرّ إنت کہ بے آئی مردم زند گوازینت نہ کنت۔ ھنوگین دورءِ عزت و شرف پھک گون زرّا ھمگرنچ إنت۔ تو زانان نہ لوٹ ئے کہ تئی چکـّان شرّین لوگ بہ بیت، شرین پچ پوشاک إش گورا بہ بیت و شرّین إسکولان وانگا بہ بنت؟
آ جنین و چک کہ شرّ أنت، مرد و پتءِ غیر موجودیا خراب نہ بنت۔ و بد کرد وتی سر پرستانءِ چمـّانءِ کلاّ ھم دیما سیاہ کن أنت و کماش إش سھیگ نہ بنت"۔
گون إے خبران گشے شاھوءَ لٹے مان سرا لگ إت۔ چم ئی در لپاشت أنت و چیھال ئی کت " پمیشا جنینءِ جاہ خداءَ مردینءِ پادانءِ چیرا کتگ۔ چیاکہ وھدے آ بد عادتیا بہ زیریت، گڈا دارگ ئی مشکل إنت۔۔۔"
گون ھمے گپان شاھو ظھرءِ نمازءِ عذرا چہ لوگا در کپت۔
کمے رندترا نودبندگءِ لوگبانک شھنازءِ لوگا پُترت۔ سلام و دراہ باتا پَد چہ مسقطءَ وتی مردءِ راھداتگین ٹیکیانءِ قصّہ ئی دپا کت "نودبندگ پنچ جوڑی گد و پنچ پنچ ھزار کلہ دار پہ إیشیانءِ دوچائینگا پہ من راہ داتگ، پہ چکـّان شرّین بئگ (کیف)، قلم و دفتر، پہ براتان جوڑییے جوڑییے گد و کئوش، و پہ منی پتا دہ ھزار کلدار ئی گون کتگ۔۔۔"
وھدے نودبندگءِ لوگی إے گپان کنگا أت، شھنازءِ پئتوکین چم آئیءِ دپا سکّ إتنت۔ آئیءِ زبانءِ چھر و بیرہ گشیگا شھنازءِ جونا چؤ کارچےءَ پچ برّگا تنت۔ گپانءِ ھر گال شھنازءِ ٹپّانءِ سرا وادءِ کارا کنگا أت۔
"۔۔۔ دگہ یک کئسٹے چہ وتی وش وشین گپان پرّ ئی کتگ، ھم گون إنت"۔ نود بندگءِ لوگبانکا وتی گپ سرجم کت۔
گپانءِ سرجم بیگا رند شھناز گون وتی مُجـِتگین مُورکا درائینت "ھو! من و شاھو کمّے پیسرا ھمے خبرءِ سرا جیڑگا بیتگین کہ آ پرچا درین ملکان روگءِ جھدا نہ کنت؛ شاھوءَ سوج دیگ کوھا سوج دیگ إنت۔۔۔" شھناز أفسوزیگین گالوارےءَ گشت۔
پدا وتی گپ ئی دیما برت "۔۔۔ بس وام پہ وام سرا کنان روان إنت و گشیت 'خدا إش دات'۔ ھر کس زانت کہ خدا چہ آسمانءَ نہ ریئچیت۔" شھناز ھمے دوئین جملوان گندگا پروشت و دئور دات۔
نودبندگءِ لوگبانکا تسلاّ دات " صبر بہ کن، منی گھار صبرءِ بر شیرکن إنت۔ منا بچار! شپ و روچ گون إے ھردکان نشتگان و چم دو دو أنت۔۔۔" وتی گونڈوانءِ نیمگا إشارہ ئی کت و گشت ئی۔
"۔۔۔ مدام چہ پروردگارءَ دعا لوٹان کہ نودبندگءَ چہ من راضی بہ کنت۔ بلّی تورین مارا ھچ چیزا تنگ ئی نہ کتگ، بلے ھما إنت کہ شتگ منی مال إے پَشکیئنک إنت۔۔۔" نود بندگءِ لوگیا وتی گورءِ پیت دوچین پشکءِ دامن گپت و گشت۔
"۔۔۔ آ کہ اودا پہ من و منی چکّان ھیئد شلونچیت، پرچا من ھم پہ آئیءِ ودارا وتا ندر مہ کنان"۔ نود بندگءِ لوگبانکا گپ سرجم کت۔
وھد گوزان أت۔ شھناز و شاھوءِ مِڑگ وتی جاھا ھست إتنت۔ ألبت نون پہ شھناز لھتے در پچ بیتگ أت۔ ھر کسا زانت کہ آئیءِ لوگواجہ نیزگارے، پمشا چہ درین ملکان کہ آتک أنت، گڈا پہ شھناز و آئیءِ چکان ٹیکیے گون إتش۔
شھزاد ھم ھمے میتگءِ نندوکین ورنائے أت۔ چہ کسانیا چورہ بیتگ أت و پیرین بلـّوکا گون بزگی رودینتگ أت۔ وھدے مزن بیت، گڈا آ دگہ مردمانءِ رما چہ ملکا در کپت و سر ئی مان کویت در آرت۔ اودا ألکاپین کارئے رست ئی۔ پگارئی ھم شرّ أت۔ آئی سرا أبید چہ بلوّکا دگہ کسےءِ ذمہ نیست أت۔ پمشا زرّ ئی باز أت۔ آئی بلـّوکا ریلے پُر کتگ و راہ داتگ أت و چہ شاھوءَ لوٹ ئی کتگ أت کہ برے برے شھنازءِ خیالا به کپیت، پرچا که آئیءِ مرد بے روزگار أت۔
شھزادءَ بلـّوکءِ گشگءِ پدا وھد وھدءِ سرا پہ شھناز و آئیءِ چکـّان گد و دگہ ٹیکی راہ دیان کـُت۔
دو سالانءِ پرگوزگا رند شھزاد پہ گِندُکا ملکا آتک۔ إے رندی آئی پہ شھناز بازین سامان آؤرتگ أت۔ شھناز وا چہ پیسرا شھزادءِ زیر منـّت أت، نون گیئشتر آئیءِ نیکیان چیر ترّینتگ أت۔ چمشکا آئیا گون چکـّان شھزادءِ نام مدام مان دپا أت۔ پادے وتی لوگا و پادے مان شھزادءِ بلـّوکءِ لوگا أت۔
شھزادءِ آیگءِ أولی ھفتگا شاھو پہ چلـّےءِ جنگا تبلیغان شت۔ نون شھناز وت وتی نیک و بدءِ واھند أت۔ شھزادءِ إے دیم و آ دیما پرتر مانتر کنگا أت۔ شھزاد آدگہ مھمانی خلاص کت أنت، گڈا جمعہءِ شپا شھنازءِ مھمان أت۔
شھناز پہ مھمانیا وتی جوازتا دو مرغ کشتگ أت۔ یکے ناروشت ئی کتگ أت و دومی کباب أت۔ باسمتی کنکءِ بٹےءِ سرا کباین مرغے لنگ پچ تنت۔ شھناز وتی چک ماھلـّہ واپینتگ إتنت۔ و پدا وت ئی بانوری سمبھینت۔ وراک ئی شھزادءِ دیما إیر کت أنت و آئیءِ دیما گون ٹھلے نِشت۔
شھنازءِ مزنترین جنک ڈلگ أت۔ آئی چہ ظاھری جاوران آدیم گندگءِ لایق أت۔ دریگءِ پشتا گوش ئی سک إتنت۔ وتی ماتءِ ھلوتان إشکنگا أت۔ رندترا شھزادءِ توارئی ھم گوشان کپت۔
"شھناز! من پہ تو و تئی چکــّان ٹیکی و دزکمکییے کہ راہ داتگ یا گون وت آرتگ، تئی بزگی و تئی مردءِ نیزگاری من دیستگ۔ یار ھمودا باز إنت!" شھزاد گون ھمے گپان گشاد گشادیا چہ بانا درآتک و دیم پہ وتی بلـّوک لوگا رھادگ گپت
۔

شیوع دوبرابری ایدز در زنان سیستان و بلوچستان

 Img.0053 by mini_eminem98  

بر اساس آمار اعلام شده توسط مسئولان دانشگاه علوم پزشکی زاهدان شیوع بیماری ایدز در زنان سیستان و بلوچستان دو برابر گسترش یافته است،که گفته می شود درصد بالایی از این زنان بیگناه این بیماری را از طریق همسران معتادشان دریافت می کنند .
با توجه به این آمار, میزان تولد کودکان مبتلا به ایدز در استان نیز 3 برابر بیشتر از سایر نقاط کشور میباشد.
بنا بر این خبر علت اصلی شیوع ایدز در سیستان و بلوچستان, تعدد زوجات و افزایش آمار ازدواج های موقت اعلام شده است که با توجه به علل ذکر شده در بالا می توان به فقر فرهنگ سازی در زمینه آموزش و بهداشت در سیسیتان و بلوچستان پی برد.
  

اعضای یک خانواده زاهدانی بر اثر گاز‌گرفتگی جان باختند

 

 

اعضای یک خانواده زاهدانی بر اثر گاز‌گرفتگی جان باختند

خبرگزاری فارس: بر اثر بی‌احتیاطی و رعایت نکردن نکات ایمنی، اعضای یک خانواده چهار نفره زاهدانی به دلیل گازگرفتگی جان باختند.

به گزارش خبرگزاری فارس از زاهدان به نقل از روابط عمومی سازمان آتش‌نشانی سیستان و بلوچستان، روز دوشنبه یک مورد گاز‌گرفتگی به اطلاع 125 رسید و بالافاصله نیروهای ایستگاه یک و پنج آتش‌نشانی در محل حادثه در خیابان دانشگاه 9 زاهدان مستقرر شدند.
در این حادثه بر اثر انتشار گاز منواکسیدکربن تولید شده از چراغ آترا و آبگرمکن دیواری منزل مسکونی، چهار نفر از اعضای این خانواده فوت کردند.
سازمان آتش نشانی از همشهریان خواست تا با توجه به فرا رسیدن فصل سرما، نکات ایمنی را به طور دقیق رعایت کرده و از نصب آبگرمکن داخل حمام و روشن کردن چراغ‌هایی که ناقص می‌سوزد، خودداری کنند تا دیگر شاهد این حوادث نباشیم.