دختر بلوچ
در مجموعه دختر بلوچ به گله ها، شکایات ودرد دلهای دختر بلوچ که از گفتنش اباه می ورزد وبخاطر عرف غلط موجود در جامعه آن ها را در سینه خود پنهان می کند ،می پردازیم. امیدواریم با در میان گذاشتن این دردها با برادران وخواهران در تصحیح برخی از عرف های نادرست کمک نموده وبه رسیدن زنان به حقوق مسلم شرعی آنها کمک نماییم .
شاید برخی از مطالب این مجموعه باب طبع برادران(یا خواهران) نباشد قبلا پوزش می طلبیم واز راهنمایی ها وانتقادات وداستان های مرتبط با موضوع(دختر بلوچ) استقبال می کنیم .
گزارشگر جوان ما مرجان اولین موضوع خود را به مشکل فرا گیر ازدواج متعدد اختصاص داده است می نشینیم به پای صحبت هایش بایک زن جوان متاهل بنام : ح -ت
سوء استفاده برخی از مردان از ازدواج متعدد
دختر ظاهری زیبا داشت عمرش کم می نمود ولی از چشمان قرمزش معلوم بود که درد بزرگی در دل دارد . قبل از آنکه شروع به سخن نماید ظاهر خودش را درست نمود وژست مودبانه ای به خود گرفت وبا لهجه درد مندانه ای گفت:" بچه هایم را ازم گرفتند ؛ تصورزندگی برای یک مادر بدون بچه متصور نیست ". اشک در چشمانش حلقه زده بود سپس داستان زندگی اش را از اول شروع کرد .
در یکی از روستاهای اطراف زابل متولد شدم چند وقتی هم در زاهدان بودیم . یکی از خویشاوندان دلباخته من شد وپیوسته برای قاصدی من می آمد خانواده ام مخالف بودند داماد با التماس همه جا دنبال پدرم بود وحتی گریه هم می کرد .افراد بیشماری وساطت کردندوپدرم را راضی نمودند خلاصه بدون توجه به نظر من وبا مخالفت عموها وبر خی از افراد خانواده این ازدواج نا میمون صورت گرفت .برای گذراندن ماه عسل وادامه زندگی به لوتک محل زندگی داماد منتقل شدیم درابتدا اوضاع خوب بود اما کم کم تمام کارهای خانواده ی شوهر بر گردن من انداخته شداز نان پختن برای یک خانواده پر جمعیت گرفته تا آوردن آب با الاغ از چاهی که در انتهای روستا قرار داشت ؛برادران وتنهاخواهر شوهرم نیز به مدرسه دولتی می رفتند که مسئولیت های آنان نیز به اضافه دو مادر شوهرم بر گردنم بود وای کاش مشکل من منحصر به خدمت وکار بود بلکه از کوچک تا بزرگ از من کار می کشیدند وبا من مثل برده رفتار می کردند.
پس از چندی خداوند به ما فرزندی داد ولی آمدن بچه زندگی فلاکت بار مرا بهبود نبخشید بلکه او نیز در فلاکت شریک زندگی ام شد .

شوهرم پس از چندی در حین رفت وآمد به خانه یکی از آشنایان عاشق دخترش شد وآنها نیز بخاطر سرمایه اش با خواسته او موفقت کردند . عروس جدید به محض انکه پاهایش را در خانه گذاشت زندگی برایم تبدیل به جهنم شد واو برای آنکه نگذارد شوهر به خانه من بیاید خودش را به جن زدگی زد شوهرم نیز از این قضیه سوء استفاده می کرد واصلا در شبانه روز به من سری نمی زد .
خودم را بیوه تصور کردم ودلم خوش بود به این که بچه ها پیشم هستند اما بد رفتاری آنها با من وتوهین های مکرر آنان نسبت به خودم وخانواده ام ،حوصله ام را از سر برد؛ یک بار مادرم برای ملاقاتم آمد ولی با فحش ودشنام ومخالفت آنها روبرو شد.پس از آنکه خودم رابرای مطالبه حقوق خود به هر دری زدم ونتیجه ای نگرفتم فرار را برقرار ترجیح دادم بچه ها راازمن گرفتند ومن تک وتنها در جستجوی راحتی وآسایش به خانه فقیرانه مادرم پناه بردم .در خانه مادر نیز احساس راحتی نمی کردم زیرا از شوهرم بچه داشتم پس از تولد بچه از ترس اینکه مبادا بچه بمیرد وخانواده شوهر برای گرفتن خون بها مارا تحت فشار قرار دهند بچه را به خانواده شوهر برگرداندیم .می دانم به عنوان یک مادر اشتباه کردم اما میدانستم بچه بمحض اینکه بزرگ شود اورا ازمن می گیرند وداغ دلم تازه می شود از آن وقت تا کنون چندین سال می گزرد شوهرم نه نفقه مرا می دهد ونه اجازه می دهد بچه هایم را ببینم ونه مرا طلاق می دهد اومی گوید ترا در عوض شیر ندادن به بچه کوچکم در داگاه خودم مجازات می کنم وتا زمان سفید شدن موهایت باید در خانه شوهر بمانی !
پدری ندارم که از من دفاع کند برادرانم نیز کوچک اند واز ترس شروع یک درگیری فامیلی دلهره دارند (چون شوهرم آدم سرمایه داروبا نفوذی است)عموهایم می گویند پدر تو در ابتدا به مخالفت ما توجه نکرد ما نیز با تو کاری نداریم.
نمی دانم چطور به عنوان یک زن تنها وبی کس حقوقم را مطالبه کنم از همه کس وهمه چیز نا امیدم بعضی وقتها تصمیم به خود کشی می گیرم ولی می ترسم زندگی آخرت من مثل زندگی دنیای من برباد وتباه شود .
شوهرم حج کرده است ونماز می خواند واین کار خودش را عین انصاف می داند ودر جلوی مردم مرا مقصر معرفی می کند .
شوهرم به زن دومش اکتفا نکرد بلکه برای بار سوم با یک بیوه زیبا ازدواج کرد وبیشتر اوقات خودرا با او سپری می کند زن دوم تا چند وقتی به خانه پدر خود رفت ولی دوباره برگشت البته حال زن دوم از حال من بهتر است به او خرج ونفقه می دهد وبه او می رسد .
(این داستان حقیقت دارد وبجز برخی آرایش های ادبی جهت افزودن رنگ وبوی ومزه داستان تغییر دیگری در آن نیاورده ایم ) .
مدرسة البنات ام سلمه رضی الله عنها
http://ummesalma.blogfa.com/